سعدى
86
بوستان ( فارسى )
يكى در نشابور دانى چه گفت * چو فرزندش از فرض خفتن بخفت ؟ توقع مدار اى پسر گر كسى * كه بىسعى هرگز بجايى « 1 » رسى 1825 سميلان چو بر مىنگيرد قدم * وجوديست بىمنفعت چون عدم طمع دار سود و بترس از زيان * كه بىبهره باشند فارغ زيان حكايت شكايت كند نوعروسى جوان * به پيرى ز داماد نامهربان كه مپسند چندين كه با اين پسر * بتلخى رود روزگارم بسر كسانى كه با ما درين منزلند * نبينم كه چون من پريشاندلند 1830 زن و مرد باهم چنان دوستند * كه گويى دو مغز و يكى پوستند نديدم در اين مدت از شوى من * كه بارى « 2 » بخنديد در روى من شنيد اين سخن پير فرخندهفال « 3 » * سخندان بود مرد ديرينه سال « 4 » يكى پاسخش داد شيرين و « 5 » خوش * كه گر خوبرويست بارش « 6 » بكش دريغست روى از كسى تافتن * كه ديگر نشايد چنو يافتن چرا سركشى ز آنكه گر سر كشد * به حرف وجودت قلم در كشد « 7 » يكم روز بر بندهاى دل بسوخت * كه ميگفت و فرماندهش ميفروخت ترا بنده از من به افتد بسى * مرا چون تو ديگر « 8 » نيفتد كسى « 9 » حكايت طبيبى پريچهره در مرو بود * كه در باغ دل قامتش سرو بود 1840 نه از درد دلهاى ريشش خبر * نه از چشم بيمار خويشش خبر
--> ( 1 ) . به منزل . ( 2 ) . يكره . ( 3 ) . حال . ( 4 ) . در بعضى از نسخههاى قديم اين بيت نيست . ( 5 ) . جوابى چه پيرانهاش گفت . ( 6 ) . نازش . ( 7 ) . در يكى از نسخ قديم اين بيت نيز هست : رضا ده بفرمان حق بندهوار * كه چون او نبينى خداوندگار ( 8 ) . هرگز . ( 9 ) . در بعضى از نسخهها اين بيت هم هست . ترا بنده از من به افتد هزار * مرا چون تو نبود خداوندگار